نیایش

تو عشق منی

در بیراهه ها گم شده ام...اما تا طلوع فجر باران می بارد ...بارانی از نور...

در بیراهه ها گم شده ام... نه صدایی گه به من بگوید بایست ! نه ندایی که بگوید بیا...

پس من با این کوله بار سنگین جرم و گناه به کدام وادی رو کنم که نه وادی ایمنی در پیش دارم و نه نوری که به من بگوید سوی من بیا...

تنها صدای مهیب بادهای سرگردان چون من در این بیابان می پیچد و سکوت سخت شب را در هم میشکند.

از پا فتاده منم که در گم شدگی خویش می لغزم و دست به دعا بر میدارم و تو را      می خوانم به بانگ الهی العفو...الهی العفو ...الهی العفو...

باران می بارد و دست های تهی مرا پر می کند... این ماه است که در دستان من می درخشد...

و کسی به من گفت : و تو چه می دانی که ارزش این روزهای عزیز چقدر است؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت