نیایش

تو عشق منی

امشب دلم بدجوری گرفت.دیدن باباجون در وضعیتی نه چندان مطلوب دلم رو به درد آورد.باباجونی که همیشه برامون مظهر ابهت و بزرگی بودند آروم روی تخت دراز کشیده بودند و سرمی به دستاشون وصل بود . با نگاه کردن بهشون تمام خاطرات کودکیم جلو ی چشمام زنده شد و اشک تو چشام حلقه زد و یواشکی دستای پر مهرشون رو بوسیدم .یادم به روزهایی افتاد که میخواستند بهم ریاضی یاد بدهند و من حوصله یادگرفتن نداشتم.روزهایی که تازه کلاس اول رو تموم کرده بودم و منو مجبور میکردند که نوشته های روی تابلو مغازه ها رو بخونم .روزهایی که پا به پای ما تمام مراحل زندگیمون رو پیش میومدند و با حرفهای امید بخششون توکل به خدا رو یادمون میدادند.ومن امشب با دیدن باباجون عزیزم دلم گرفت و با تمام وجود از درگاه خدا خواستم که سلامت را به ایشان برگرداند. شما هم برای سلامتی باباجون من دعا کنید.
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۱ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت