نیایش

تو عشق منی

دلم میخواد بنویسم ولی فکرم ناآرومه مامان امروز ساعت دوازده از شیراز و ساعت سه وربع از تهران به تبریز رفتند . وقتی فکر میکنم میبینم که چقدر تو مدت زندگیم باعث اذیت شدن مامان شدم چقدر به خاطر من سختی کشیدند و هیچوقت هم اعتراض نکردندو و حالا هم گرچه به تبریز رفتند تا کنار نشاط باشند ولی باز هم یه طرف قضیه منم . خیلی دوست دارم یک ذره از خوبیهاشون رو جبران کنم ولی به هیچ نحوی از عهده ام برنمیاد . نمیدونم تنها دعا کردن بهشون فایده ای داره یا نه ؟هیچوقت نتونستم دختر خوبی براشون باشم .و امیدوارم با این همه زحمتی که براشون درست میکنم ازم راضی باشند . امیدوارم سایه اشون بالای سرمون باشه . همیشه تو سخت ترین شرایط زندگیم با اینکه خودشون هم شرایط خیلی بدی داشتند ولی تسکین دهنده من بودند . وقتی باهاشون حرف میزنم سبک میشم و راحت . با همه وجود دوستشون دارم و از خدا میخوام که همیشه سالم و با طراوت بمانندوگرمی بخش زندگیما ن باشند.
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٦ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت