نیایش

تو عشق منی

حلمای عزیز و ملوسم تو در حالی وارد یازده ماهگی شدی که متاسفانه هیچ وزنی اضافه نکردی . به مدت چهار روز اسهال و استفراغ شدیدی گرفتی که غیر از اینکه تمام رمق خودت را گرفت توان منو هم گرفت البته بیشتر از نظر عاطفی و فکری . وقتی می دیدمت که اصلا حال نداری و همش بیحال یه گوشه میخوابی و در عین حال میخوای وانمود کنی که طوریت نیست بیشتر جیگرم آتیش می گرفت. لبخند ملیحی بهم میزدی و انگار می خواستی بهم بگی مامانی نگران نباش همه بچه ها مریض میشن و زود خوب میشن. و من تو را محکم تو بغلم می گرفتم و از خدا می خواستم که هیچ بچه ای مریض نشه.خلاصه اینکه مجبور شدیم تو را ببریم آزمایش خون و ادرار و مدفوع تا ببینیم علت بی اشتهایی و کم وزنیت چیه . از آنجایی که من طاقت نداشتم ببینم که از تو خون میگیرند به عمه آزی مهربونت متوسل شدیم و اون با ما اومد و ازت خون گرفتند و تو مثل همیشه خانم  بودی و فقط یه کوچولو گریه کردی.گریهجواب آزمایشت را فردا می گیریم امیدوارم همه چیز عالی باشه و مشکلی نباشه.

و اما یه شیرین کاری جدید که هفته پیش یاد گرفتی را بگم و اون اینه که از تمام پله های خانه مامان جون به تنهایی رفتی بالا و هی اصرار داشتی بعد از هر پله روت را برگردونی و به ما نگاه کنی و دست بزنی و ما همگی ذوقت کنیم.

کوچولوی من تو داری بزرگ میشی و من ناباورانه به روزهایی فکر میکنم که منتظر تو بودیم و زندگیمون یکنواخت شده بود و فقط تو را میخواستیم و امروز به لطف خدا و مهربونی خاله نشاط تو هستی و ما عاشقانه  تو را دوست داریم و بخاطر بودن تو در کنارمون شب و روز شکر گزار خدای مهربونیم و برای سلامتی خاله نشاط و همسر و دختراش دعا می کنیم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

خیلی دلم گرفته.... خیلی غمگینم... خدایا کمکم کن... کمکمان کن.... فقط همین...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت