نیایش

تو عشق منی

بعد ازمدتها سلام

سال ٨٨ با همه فراز و نشیب هاش گذشت . شیرین ترین اتفاق ٨٨ تولد حلمای عزیزم بود .وتلخترین اتفاق... اصلا نمیتونم باور کنم وبنویسم...بغض گلوم را گرفته و دستام قدرت ندارند اون خبر را بنویسند ...انگار تو خواب اون خبر را شنیدم و هنوز هم دارم خواب می بینم... فقط میگم خدایا آرامشی بر ما حاکم کن که تلخی و سختی اونو  بپذیریم...و خودت در سال 89 بهتر از آن را نصیب خانواده ما کن............خاله مریم دوستت داریم...

و اما خانوم کوچولو وناز من ده ماهه شدی و روز به روز شیرین تر و دلنشین تر

هر روز یک مهارت جدید یاد می گیری و من و بابایی ذوقت میکنیم و شکر گذار خداییم

دست میزنی...بای بای میکنی.. کلاغ پر میخونی... تاب تاب میگی... ساعت را میشناسی و تا زنگ میزنه میگی دنگ ...دنگ...دنگ... چند تا کلمه جدید از خاله نجمه یاد گرفتی:گل.. چای...تاب تاب...البته نه که کامل بگی ولی پیداست داری تلاش میکنی.خوش اخلاقی و آروم خدا را شکر ..راستی چهار پنج روزه که دیگه کامل چهار دست و پا میری و بابایی هم هی ذوقت میکنه ...تو روروک هم تند تند عقبی میری.تنها اذیتی که داری اینه که خوب غذا نمی خوری و من غصه میخورم.بستنی را خیلی دوست داری و تنها چیزیه که خوب می خوری.

حدود ده روز سرما خوردگی خیلی بدی داشتی و سینه ات پر از خلط بود و تو این مدت هم خیلی کم غذا خوردی بخاطر همین هم کوچولو شدی و من هی غصه خوردم و گفتم آخی لپ بچه ام آب شد.بردمت دکتر و برات شربت اشتها و شربت زینک نوشت حالا گوش شیطون کر یکی دو روزه که بهتر غذا میخوری .

روزهای یکشنبه و چهار شنبه هم که مامانی میره مدرسه بابایی تو را میبره خانه مامان جون و تو مهمون اونها میشی.دست مامان جون مهربون درد نکنه که زحمتهای ما رو دوششونه . برای سلامتیشون دعا کن.

در خاتمه یک خبر خوش هم آخر سال 88 شنیدم که خیلی بهم حال داد اون هم عمه شدن بشری بعد از سالها انتظار بود .امیدوارم که به سلامتی نی نی انها هم بیاد مثل تو که خورشید خانه ما شدی خورشید خانه آقای دکتر بشه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت