نیایش

تو عشق منی

هردم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است

این زن صدایش آشناست

ای وای من این زینب است

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

کلوچه مامانی سلام .تو دیگه برای خودت خانمی شده ای.شیرین کاریات دلمونو میبره . خنده های قشنگت غنج به دلمون میندازه. موهات داره کم کم بلند میشه.چند روزه که هر چی من میگم تو عین طوطی تکرار می کنی. مااامااا -ببببببب-دددددو.....از وقتی تو اومدی بابایی دیگه دوست نداره بره سر کار!!!!!!میگه دلم میخواد بشینم روبروی حلما و نگاش کنم .از دیدنش سیر نمیشم. گلکم آخه ما خیلی سال منتظر تو بودیم. خیلی دلمون برات تنگ شده بود . حالا دیگه سر میز صبحانه از اینکه تو هم کنارمون هستی خیلی خوشحالیم .و کلی بیشتر غذا می خوریم. باید مواظب باشیم کپل نشیم.!!

 

 

 

از دیروز حس کردم که سینه ات خس خس میک
یشب هم دماغ کوچولوت کیپ شده بود و نمی تونستی درست شیر بخوری بخاطر همین  هم جیگرم برات سوخت .دعا میکنم زود خوب بشی باید امروز بریم دکتر ...این اولین مریضی تو هست امیدوارم هیچوقت مریض نشی.

روزی که این وبلاگو ساختم تو نبودی و من از سر دلتنگی  می نوشتم ولی امروز تو هستی و این وبلاگ داره اختصاصی تو میشه. خوب باید هم بشه آخه تو دنیا چیزی مهم تر از تو نیست پس برای تو می نویسم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

 

 

ببار ای باران که غرق خاکیم

           خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

      

 

او به این دنیا قدم می گذارد.او از آسمان ها فرستاده شده و در آغوش من است. هدیه ای هست از طرف خداوند. یک هدیه وصف ناپذیر. وقتی به او نگاه می کنم صفا و آرامش فضای اطرافش را احساس می کنم.در حالی که اشک شوق می ریزم آرام در گوشش می گویم:از این که پیش ما هستی خیلی خوشحالیم.ما برای دیدن تو خیلی انتظار کشیدیم.او چشمهایش را باز می کند.انگار چیزی در وجود من تغییر می کند-یک لحظه جاودانه که پر است از سوال های بی شمار در مورد این که زندگی چیست.در چشمهایش عشق مطلق و اعتماد کامل می بینم. من یک مادر هستم. در آن لحظه هر چیزی را که برای راهنمایی او نیاز دارم احساس می کنم واز ته دل به آن آگاهی می یابم.او بر روی تختخواب بین من و پدرش خوابیده است.انگشتان دست و پای او را می شماریم و از اینکه یک چنین موجود کوچکی اینقدر کامل آفریده شده است در شگفت هستیم.سعی می کنیم قیافه او را با قیافه خودمان مقایسه کنیم تا ببینیم چه قسمت هایی از قیافه اش به ما رفته است وچه قسمت هایی بی نظیر هستند.چیزی برای گفتن نداریم اما قلب و ذهن ما پر است از افکار مختلف آرزوها و رویاهایی که برای او داریم این که او باید چه کسی باشد و این که چه هدیه ای با خودش برای ما آورده است و ارتباط او با دنیا چگونه باید باشد.درست لحظه ای که به او نگاه می کنم و عشق و لذت را که با خود آورده احساس می کنم به نظر می رسد که فشارهای زندگی از روی دوشم برداشته می شوند و آنچه در دنیا مهم است و حقیقت دارد بر من آشکار می شود انگار در کنار یک دانشمند عاقل و بزرگ قرار گرفتی. حالا دیگر چشمها را بستن و خوابیدن دشوار است.با گذشت روزها و سال ها از بزرگ شدن و تبدیل شدن او به شخصیت دیگری بهت زده می شویم.اولین لبخند-اولین کلمه-اولین قدم-همه مطابق طرح و نقشه اما به زبان و روش مخصوص خودش او به ما یاد می دهد که چگونه دوباره مانند دوران کودکی بازی کنیم مانند او راه برویم و دنیا را دوباره ببینیم.چیزهایی را که دیدن و شناختن آنها برای ما عادی شده بود دوباره کشف کنیم. مسلما چیزهای زیادی هست که آنها را به یاد میاورد احساس میکند و می بیند چیزهایی که ما دیگر نمی توانیم ببینیم و احساس کنیم.شاید هرگز نمی توانستیم.

زمان پرواز خواهد کرد.و او بزرگ خواهد شد.یک دختر جوان آماده بلندپروازی در این دنیا و دادن آنچه که به خاطر آن آمده است....................

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت