نیایش

تو عشق منی

گاهی اوقات شنیدن یک خبر غیر مترقبه و غیرقابل باور چنان ضربه ای به روحت میزنه که شوک آن تا مدتها در روحت باقی میماند.

و من دیشب با شنیدن خبری سخت و باور نکردنی اشک تو چشمهام حلقه زد و بعد هم یهو سرازیر شد. و بغضی محکم بیخ گلوم رو گرفت و دلم چنان آشوب شد که بی اختیار آهی از ته دل کشیدم و برای هضم آن به گذر زمان نیاز دارم . از دیشب تا حالا حتی توی خواب هم یک لحظه آروم نگرفته ام.

دلم میخواد خدا منو محکم تو بغل بگیره و بهم بگه که این شیطون بیرحم را شیطاناین موجود وسوسه گر را شیطاناین اغوا کننده انسان راشیطانفقط من میشناسم و بس!

دلم میخواد باز هم بهم بگه من که از شر شیطان شما را آگاه کردم پس چرا باور ندارید که او میتواند بهترین ها را نیز از راه به در کند چه خواسته یک جوان ضعیف النفس را!

و من باز هم به خدا پناه میبرم از شر شیطان وسوسه کنندهافسوس

و برای هدایت جوانانمان به سوی راه درست و دوری آنها از شیطان و هواهای نفسانی باز هم دعا میکنم .

خدایا کمک کن تا مشکل پیش آمده برای یک جوان به خیر و خوشی حل شود .خدایا مواظب او وتمام جوانان ساده این مرز و بوم باش.خدایا به بزرگترانمان کمک کن تا تصمیم درستی بگیرند. خدایا به همه ما صبر عنایت فرما.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

سلام کنراد خاله. خوبی عزیزکم. خیلی دلمون برات تنگ شده. تو آلان به لطف خدا و مهربونیهای خاله مامانی حدود دو سانتیمتر و پنجاه میلیمتر شده ای.و سنت حدود نه هفته و دو روز است.ماچ نمیتونم تصور کنم که تو را خدا بعد از هشت سال و کمی به ما مرحمت کرده .فقط اینو میدونم که خدا رو خیلی دوست دارم و ازش ملتمسانه میخوام که تو و او را سالم نگه داره و دعا میکنم که روزها به خوبی بگذرند و من تو رو با تمام وجودم تو بغل بگیرم و ببوسمت و باز هم بگم خدایا شکرت.به خاله مامانی اذیت نکن و مواظبش باش و بچه خوبی باش تا ما کمتر خجالت بکشیم.دوستت داریم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

دیدن صحنه پرتاب کفش خبر نگار عراقی به طرف بوش حالمون رو جا آورد و دلمون رو خنک کرد.و هنوز هم بعد از چندین و چند بار دیدن این فیلم همون حس دفعه اول بهمون دست میده و یه دست مریزادی به زیدی خبرنگار عراقی میگیم. ولی خدا میدونه که آلان این خبرنگار در چه وضعیتی به سر میبره و به خاطر این عمل جسورانه اش چه بلاهایی به سرش خواهد اومد.؟ او گرچه دل ملیونها مسلمان رو شاد کرد ولی خودش گرفتار شد.برای رهایی او از دست ظالمان دعا کنیم.

عید سعید غدیر بر عاشقان ولایت مبارک

فردوس نقشه ایست ز ایوان کوی تو

یوسف اسیر جلوه و مبهوت روی تو

شیعه خبرنگار غدیر است در جهان

کفش تمام شیعه نثار عدوی تو

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

گفتند: آن مرد ماهیگیر است.آن مرد از دریا ماهی می گیرد.

گفتند:آن مرد کشاورز است.آن مرد در زمین دانه می کارد.

جوانمرد گفت:چه نیکو که آن مرد ماهی گیر استو از دریا ماهی می گیردو چه نیکو که آن مرد کشاورز است و در زمین دانه می کارد.  اما نیکوتر مردی است که از خشکی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می کارد.

و نیکوتر از این دو کسی است که می تواند از آب آتش بگیرد و از زمین آسمان برداشت کند.

ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است .اما کار جوانمردان آن است که نا ممکن را ممکن سازند.

هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است. دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد.

 و آن دست جوانمرد است.     

این متن را به خواهر عزیزم نشاط تقدیم می کنم.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۱ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

...هفت هفته و سه روز شاید به نظر مدت کمی هست ولی برای من به اندازه هفت ماه گذشت.و در این مدت پر از دعا و نیایش به درگاه حق بودم و پر از دلهره ای همراه با امید به فردا ... و هنوز هم در حالتی بین خوف و رجا هستم .هنوز هم باید صبور باشم و چشمم به آستان الهی... هنوز هم محتاج دعای همه خوبان هستم .باز هم برایمان دعا کنید.دعا کنید که عاقبتمان ختم به خیر شود.
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه هایک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان می شوند گاه اوج خنده ما گریه است گاه اوج گریه ما خنده است گریه دل را آبیاری می کند خنده یعنی اینکه دلها زنده است زندگی ترکیب شادی با غم است دوست می دارم من این پیوند را گرچه می گویند شادی بهتر است دوست دارم گریه با لبخند را
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٢ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

امشب دلم بدجوری گرفت.دیدن باباجون در وضعیتی نه چندان مطلوب دلم رو به درد آورد.باباجونی که همیشه برامون مظهر ابهت و بزرگی بودند آروم روی تخت دراز کشیده بودند و سرمی به دستاشون وصل بود . با نگاه کردن بهشون تمام خاطرات کودکیم جلو ی چشمام زنده شد و اشک تو چشام حلقه زد و یواشکی دستای پر مهرشون رو بوسیدم .یادم به روزهایی افتاد که میخواستند بهم ریاضی یاد بدهند و من حوصله یادگرفتن نداشتم.روزهایی که تازه کلاس اول رو تموم کرده بودم و منو مجبور میکردند که نوشته های روی تابلو مغازه ها رو بخونم .روزهایی که پا به پای ما تمام مراحل زندگیمون رو پیش میومدند و با حرفهای امید بخششون توکل به خدا رو یادمون میدادند.ومن امشب با دیدن باباجون عزیزم دلم گرفت و با تمام وجود از درگاه خدا خواستم که سلامت را به ایشان برگرداند. شما هم برای سلامتی باباجون من دعا کنید.
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۱ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

دلم میخواد بنویسم ولی فکرم ناآرومه مامان امروز ساعت دوازده از شیراز و ساعت سه وربع از تهران به تبریز رفتند . وقتی فکر میکنم میبینم که چقدر تو مدت زندگیم باعث اذیت شدن مامان شدم چقدر به خاطر من سختی کشیدند و هیچوقت هم اعتراض نکردندو و حالا هم گرچه به تبریز رفتند تا کنار نشاط باشند ولی باز هم یه طرف قضیه منم . خیلی دوست دارم یک ذره از خوبیهاشون رو جبران کنم ولی به هیچ نحوی از عهده ام برنمیاد . نمیدونم تنها دعا کردن بهشون فایده ای داره یا نه ؟هیچوقت نتونستم دختر خوبی براشون باشم .و امیدوارم با این همه زحمتی که براشون درست میکنم ازم راضی باشند . امیدوارم سایه اشون بالای سرمون باشه . همیشه تو سخت ترین شرایط زندگیم با اینکه خودشون هم شرایط خیلی بدی داشتند ولی تسکین دهنده من بودند . وقتی باهاشون حرف میزنم سبک میشم و راحت . با همه وجود دوستشون دارم و از خدا میخوام که همیشه سالم و با طراوت بمانندوگرمی بخش زندگیما ن باشند.
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٦ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

خدایا سلام خدایا منو ببخش قصد ناشکری ندارم میدونم که نباید حتی یک کلمه حرف اضافی بزنم تو که خودت از دل من خبر داری تو که منو خوب میشناسی و میدونی که من غیر از تو کسی رو ندارم که حرفای دلم رو براش بگم تو که خوب میدونی هر لحظه زندگیم دارم تو رو صدا میزنم ودست به دامن تو میشم پس ازت میخوام که اگه گاهی حرفی نامربوط و اضافه میزنم به حساب بی معرفتی و ناشکری من نذاری خدایا ازم راضی باش و شیطون رو ازم دور کن . خدایا کمکم کن که در تمام لحظات زندگیم تو رو صدا بزنم . خدایا کمکم کن از این امتحان های سختت سربلند بیرون بیام.خدایا دلم به تو و الطافت گرمه . ای پروردگار بی همتایم دوستت دارم .باز هم میگویم که مرا ببخش.خدایا بهمون کمک کن که مدام با تو باشیم و فقط یاد و ذکر تو آروم بخش دل پر آشوبمون باشه... و اما تو این مدتی که نبودم خیلی سرم شلوغ بود متاسفانه آقای همسر با یه موتور دوترکه تصادف بدی کرد که یکی از اونا کتفش شکست و یکی دیگه ران پاش که پلاتین گذاشتند و ماشین هم که بماند... دیگه اینکه کامپیوترم خراب شده بود و برده بودمش سرویس اساسی... و سوم اینکه دل و حو صله نداشتم یه کمی گیج و منگم نمیدونم چی بگم ولی مثل کسی هستم که بین زمین و آسمون معلق مونده و یا شاید به قول محمد مثل یه بادکنکی که هر کسی یه فوت میکنه و بادکنک هم بالا و پایین میره ... خلاصه اینکه این روزا خیلی به دعای مخصوص نیاز دارم .لطفا هر کی مطلب منو میخونه برامون دعا کنه برای همه امون من محمد مامان خواهر مهربونم که بد جوری اسیر دردسرهای من شده .دعا کنید عاقبت کارمون ختم به خیر بشه.
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٦ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت