نیایش

تو عشق منی

امروز تصمیم گرفتم از عروسکات بنویسم چون برام جالبه که این روزها با عروسکات بیشتر بازی می کنی و با آنها حرف میزنی و من را مات و مبهوت حرفهات می کنی وقتی که یواشکی به حرفات گوش میدم.

دیروز داشتی تو گوش یکی از آنها میگفتی :وقتی بابا خوابه نباید سرو صدا کنی.

یا عروسکی را که دایی محمدرضا از مکه برات آورده بغل کردی و آوردیش پیش من و گفتی :مامان این را بگیر تا من برم مدرسه و زود زود بیام.

خلاصه کم کم داری یاد می گیری که تنهایی هم میتونی بازی کنی و من هی ذوقت می کنم و مدام خدا را به خاطر داشتن تو شکر می کنم و به خاله نشاط مهربون دعا می کنم که وسیله ای شد که ما تو را داشته باشیم.

میدونم که من هم مثل خیلی از مامان های دیگه سالها بعد که تو بزرگ شدی کلی از این شیرین زبونی ها و خاطرات روزهای کودکی تو را از یاد می برم به همین خاطر بعضی از آنها را اینجا ثبت می کنم که یادگاری بمونه شاید یه روزی بیایی و این مطالب را بخونی و برات جالب باشه.

اسم چند تا از عروسکات را می نویسم بعد هم اگه فرصت شد عکس میذارم :

1-سوزی عروسک قدبلند سبزی که قبل از تولدت خریدم.

2-مارال که مامان جون شهین از کربلا برات آوردند.

3-کتی که عمو مهریار برات خریده بودند. این عروسک را خیلی دوست داری.

-5-4آفتاب و مهتاب دو تا عروسکی که من و بابا از مکه برات خریدیم.

6-ممدرضا کوچولو که دایی محمدرضا از مکه برات خریده بود.

7-کلم کوچولو که خاله زهره من برای تولدت خریدند و مخصوص کنار بالشت تو تختته

8-سوسکه خانم که چون شعری با ریتم سوسکه سوسکه میخونه اسمش این شده (کادو تولدت از طرف زحل خانم)

9-چشم بابقلی که کادو تولدت هانیه کوچولو برات آورده و وقتی شعر میخونه چشماش به طرز وحشتناکی برق میزنه.

10-دامن چینی که دوست من(زهره) برات از مشهد آورده و شعر دامن من چین چینی را می خونه.

11-مو فرفری که خاله مریم از مکه آورده.

12 -13-دو تا عروسک کوچولوی کچل که خاله شهرزاد و عمه آنی تو یک هفته برات آوردن

چند تا عروسک  بزرگ دیگه هم داری که هنوز از بالای کمدت پایین نیومدن که یکیش  عیدی عمه آزى سال اول تولدته و یکی دیگه را مهدیه خانم زحمت کشیده و برات آورده و آخری هم که امسال مامان جون معصومه از مکه برات آوردند .

شاید اگه کسی این پست را بخونه حرصش بگیره ولی فقط برای به یاد موندن نوشتم.همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

حلمای عزیزم خیلی دوستت  د ارم. 

این روزها حسابی شیطون شدی و خودت هر وقت می خوای شیطونی کنی میگی من شیطون ناقلا شدم. تلفن که زنگ میزنه حتما باید تو گوشی را برداری و همه را هم خوب می شناسی و احوالپرسی می کنی. کلی شعر حفظ هستی و همه را قشنگ می خونی سوره قل هو الله هم بلدی.تازگی یاد گرفتی که همه چیز را بشماری از یک تا دوازده بلدی.   از همه سخت تر موقع خوابیدنه که تا من و بابایی نخوابیم تو نمی خوابی. قبل از خواب هم باید حتما سه تا چهار  تا کتاب برات بخوانم دیگه تقریبا همه کتابهات را حفظی. حدود 40 تا 50 تا کتاب را تا حالا برات خونده ام. خیلی به کارتون و سی دی علاقه ای نداری.

همراه من نماز می خوانی. امروز تو تاکسی تلفنی نشسته بودیم و داشتیم می رفتیم خانه باباجون احمد که گفتم حلما هوا ابریه یه دفعه گفتی خدایا بارون بیاد تا من با چتری که خاله نشاط خریده بازی کنم.خدایا به خاطر دعای حلما بارون رحمتت را برامون بفرست.

خلاصه این که تو حسابی مایه دلگرمی ما هستی.به خاطر وجود تو از خدای مهربون و خاله نشاط عزیز همیشه ممنونم. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

سلاممممممممم بعد از یک سال اومدیم که وبلاگمون را به روز کنیم. 

قول میدم که دیگه فعال باشم اون هم فقط به خاطر حلما خانم  که دیگه حسابی خانم شده  و من روز به روز عاشق تر ش میشم. خدای بزرگ باز هم به خاطر داشتن این عروسک ازت ممنونم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

هر سال که می‌گذرد من چیزهای زیادی از دختر کوچکم یاد می‌گیرم. ما فکر می‌کنیم برای این پیش او هستیم که چیزهایی به او یاد دهیم اما بعضی وقت‌ها برعکس است و ما هستیم که از کودک خود یاد می‌گیریم.

خستگی برای او معنایی ندارد، او هر وقت به خواب می‌رود به دلیل خستگی نیست فقط به‌خاطر این است که دوست دارد در آن لحظه بخوابد.

هیچ‌وقت حسرت چیزی را نمی‌خورد. من به این باور رسیده‌ام که حسرت خوردن ابداع بزرگ‌ترهاست و فقط راهی است برای فرار از شاد بودن. زمانی بین ناراحتی و شادی او وجود ندارد. بارها تلاش کرده‌ام که این احساس را تجربه کنم و هر بار لذت و شادی باورنکردنی را احساس می‌کنم.

او هنوز به‌طور واضح حرف نمی‌زند اما ما سعی می‌کنیم با کلمات او آشنا شویم و بفهمیم هر کلمه از نظر او چه معنی می‌دهد. واقعا جالب است که کسی لغات خاص خود را ابداع کند و واقعیات اطرافش را با آن توصیف کند و جالب‌تر اینکه دیگران تلاش کنند مفهوم او را درک نمایند. و من یاد گرفتم که همه می‌توانند دنیای خود را داشته باشند و دیگران را در آن شریک کنند.من بسیار از نحوه برخورد او با کودکان دیگر متعجبم. اگر از آنها خوشش بیاید با آنها بازی می‌کند و اگر خوشش نیاید به‌راحتی آنها را نادیده می‌گیرد، بدون توجه به اینکه آنها چه می‌کنند او هرگز کلمه انتقام را نمی‌داند، او فقط افراد را نادیده می‌گیرد و از کسی هرگز متنفر نمی‌شود.

اگر نمی‌خواهد کاری را انجام بدهد مثل خوردن یا خوابیدن، هیچ‌کس در دنیا وجود ندارد که بتواند او را مجبور به آن کار کند. و این فقط خود اوست که می‌داند چه می‌خواهد انجام دهد.از لحظه‌ای که او یاد گرفته بی‌دلیل گریه کند ما را دست می‌اندازد و ما خیلی سعی می‌کنیم که گول او را نخوریم اما بی‌فایده است. و این به دلیل این است که بعضی از افراد خودشان می‌خواهند که بازیچه دیگران قرار بگیرند.مهم‌ترین چیزی که از او یاد گرفتم این بود که فکر نکنیم همه‌چیز و همه‌کس از سنگند، بلکه همه به راحتی تغییر می‌کنند و از همه مهم‌تر خودمان، البته اگر بخواهیم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

سلامممممممممممم بالاخره من اومدم . خوش اومدم. نه که فکر کنید تنبل بودم نخیر سرگرم کارهای حلما خانم بودم اصلا وقت سر خاراندن نداشتم چه برسه به وبلاگ نویسی .آخه تا حلما هست دلم نمیخواد هیچ کار دیگه ای غیر از رسیدگی به امورات حضرت والا کنم. کلی آرزو داشتم که بیاد حالا که کنارمه  انصاف نیست که وقتم  را با رایانه بگذرونم . مخصوصا که شیرین هم شده خیلی زیاد. الان هم که دارم مینویسم ما تبریز هستیم و حلما مشغول بازی با دو تا دختر خاله نازش هست . چند روزی است اومدیم تبریز و مزاحم  شدیم آ ن هم فقط بخاطر وجود سنا و سارا و البته خاله مهربون کلی خوش گذروندیم  و کلی حلما شیطونی کرده . راستی مامان جون هم اومدند تبریز و عید قربان موهای حلما را که خیلی بلند شده بود کوتاه کردند . خیلی ناز و ملوس شده اگه وقت کردم یه عکسشو دور از چشم باباش میذارم . فعلا بای بای تا بعد

   

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

حلمای عزیز و ملوسم تو در حالی وارد یازده ماهگی شدی که متاسفانه هیچ وزنی اضافه نکردی . به مدت چهار روز اسهال و استفراغ شدیدی گرفتی که غیر از اینکه تمام رمق خودت را گرفت توان منو هم گرفت البته بیشتر از نظر عاطفی و فکری . وقتی می دیدمت که اصلا حال نداری و همش بیحال یه گوشه میخوابی و در عین حال میخوای وانمود کنی که طوریت نیست بیشتر جیگرم آتیش می گرفت. لبخند ملیحی بهم میزدی و انگار می خواستی بهم بگی مامانی نگران نباش همه بچه ها مریض میشن و زود خوب میشن. و من تو را محکم تو بغلم می گرفتم و از خدا می خواستم که هیچ بچه ای مریض نشه.خلاصه اینکه مجبور شدیم تو را ببریم آزمایش خون و ادرار و مدفوع تا ببینیم علت بی اشتهایی و کم وزنیت چیه . از آنجایی که من طاقت نداشتم ببینم که از تو خون میگیرند به عمه آزی مهربونت متوسل شدیم و اون با ما اومد و ازت خون گرفتند و تو مثل همیشه خانم  بودی و فقط یه کوچولو گریه کردی.گریهجواب آزمایشت را فردا می گیریم امیدوارم همه چیز عالی باشه و مشکلی نباشه.

و اما یه شیرین کاری جدید که هفته پیش یاد گرفتی را بگم و اون اینه که از تمام پله های خانه مامان جون به تنهایی رفتی بالا و هی اصرار داشتی بعد از هر پله روت را برگردونی و به ما نگاه کنی و دست بزنی و ما همگی ذوقت کنیم.

کوچولوی من تو داری بزرگ میشی و من ناباورانه به روزهایی فکر میکنم که منتظر تو بودیم و زندگیمون یکنواخت شده بود و فقط تو را میخواستیم و امروز به لطف خدا و مهربونی خاله نشاط تو هستی و ما عاشقانه  تو را دوست داریم و بخاطر بودن تو در کنارمون شب و روز شکر گزار خدای مهربونیم و برای سلامتی خاله نشاط و همسر و دختراش دعا می کنیم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیایش نظرات () |

خیلی دلم گرفته.... خیلی غمگینم... خدایا کمکم کن... کمکمان کن.... فقط همین...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

بعد ازمدتها سلام

سال ٨٨ با همه فراز و نشیب هاش گذشت . شیرین ترین اتفاق ٨٨ تولد حلمای عزیزم بود .وتلخترین اتفاق... اصلا نمیتونم باور کنم وبنویسم...بغض گلوم را گرفته و دستام قدرت ندارند اون خبر را بنویسند ...انگار تو خواب اون خبر را شنیدم و هنوز هم دارم خواب می بینم... فقط میگم خدایا آرامشی بر ما حاکم کن که تلخی و سختی اونو  بپذیریم...و خودت در سال 89 بهتر از آن را نصیب خانواده ما کن............خاله مریم دوستت داریم...

و اما خانوم کوچولو وناز من ده ماهه شدی و روز به روز شیرین تر و دلنشین تر

هر روز یک مهارت جدید یاد می گیری و من و بابایی ذوقت میکنیم و شکر گذار خداییم

دست میزنی...بای بای میکنی.. کلاغ پر میخونی... تاب تاب میگی... ساعت را میشناسی و تا زنگ میزنه میگی دنگ ...دنگ...دنگ... چند تا کلمه جدید از خاله نجمه یاد گرفتی:گل.. چای...تاب تاب...البته نه که کامل بگی ولی پیداست داری تلاش میکنی.خوش اخلاقی و آروم خدا را شکر ..راستی چهار پنج روزه که دیگه کامل چهار دست و پا میری و بابایی هم هی ذوقت میکنه ...تو روروک هم تند تند عقبی میری.تنها اذیتی که داری اینه که خوب غذا نمی خوری و من غصه میخورم.بستنی را خیلی دوست داری و تنها چیزیه که خوب می خوری.

حدود ده روز سرما خوردگی خیلی بدی داشتی و سینه ات پر از خلط بود و تو این مدت هم خیلی کم غذا خوردی بخاطر همین هم کوچولو شدی و من هی غصه خوردم و گفتم آخی لپ بچه ام آب شد.بردمت دکتر و برات شربت اشتها و شربت زینک نوشت حالا گوش شیطون کر یکی دو روزه که بهتر غذا میخوری .

روزهای یکشنبه و چهار شنبه هم که مامانی میره مدرسه بابایی تو را میبره خانه مامان جون و تو مهمون اونها میشی.دست مامان جون مهربون درد نکنه که زحمتهای ما رو دوششونه . برای سلامتیشون دعا کن.

در خاتمه یک خبر خوش هم آخر سال 88 شنیدم که خیلی بهم حال داد اون هم عمه شدن بشری بعد از سالها انتظار بود .امیدوارم که به سلامتی نی نی انها هم بیاد مثل تو که خورشید خانه ما شدی خورشید خانه آقای دکتر بشه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط نیایش نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت